رو وب داداش علیرضا یه پست دیدم دلم نی مد نذارم رو وبلاگم
داستان کوتاه و عاشقانه که خیلی قشنگه
موضوع : رعایت حقوق معلولان
نویسنده : علیرضارضاقلیخانی
خارجی / پارک / روز
صحنه در پارک روشن می شود، میبینم کودکان دو الی سه ساله در حال سورسورهبازی می باشند، در میان آنها دختر کوچولو دو ساله که دو پایش مصنوعی است همانند آنها درحال بازی است، و کودکان هیچ واکنشی به معلولیت اونشان نمی دهند، وبا او همانندخودشان بازی میکنند، صحنه در تاریکی محو می شود و کوشی دیگراز پارک را درقاب می گیرد، و حال میبینم پسر معلولی کهیک عضوپا ندارد و پاچه شلوارش را بالا زده است ، روی اعصاء از کنار مردم می گذرد ومردم هیچ واکنشی به معلولیت او نشان نمیدهند،صحنه در تاریکی محو می شود و درب ورود ی پارک را در قاب می گیرد ،کهیک پل آهنی بسیارزیبا و بدون هیچ نرده حفاظتی درست شده است و مردم به راحتی داخل پارک میشوند ، در میان آنها دختر معلول ویلچرنشینی که دوستش او را هول میدهد به راحتی داخل پارک می شوند و دختر معلول رو بهدوستش لبخندی میزند، آنها به سمت شیر آب خوری پارک میروند و دختر ویلچری به راحتیبا دستانش آب می خورد ، صحنه در تاریکی محو می شود وگوشی دیگر پارک را درقاب می گرد ، که میبینم مرد نا بینای رو به آسمان نفس عمیقی می کشد و کتابی رو بازمی کند وبا دستانش کتاب را می خواند، صحنه در تاریکی محو می شود و گوشیدیگر از پارک را در قاب می گرد که دخترو پسر معلولی در چمن نشسته اند و معلولیت جسمی شدید دارند دختر برایپسر چای می ریزد و پسر رو به او می خند
صحنه در تاریکی محو میشود و این متن نمایش داده می شود
رعایت حقوق معلولان / فرصت همزاد پنداری با ما
برچسب:
نویسنده: ندا هاتف